قدیمی 19-06-2011, 06:16 PM   #1
(کاربر طلایی)
 
emily آواتار ها
 
تاریخ عضویت: Feb 2011
نوشته ها: 956   (نمایش پست ها)
تشکر: 4
25 بار در 22 پست از ایشان تشکر شده است
Not Ranked  0 score     
Ok 24px بلوچ و بلوچستان- قوم شناسي


بلوچ و بلوچستان- قوم شناسي

فرهنگهاي جغرافيايي براي مطالعة سكونتگاه و جامعة بلوچستان انگليس، و ايالتهاي كلات و لسبلا و خاران و مكران، چنان مواد خاصي فراهم آوردهاند كه در منطقه منحصر به فرد است. از اواسط قرن چهاردهم/ بيستم چند تن از دانشپژوهان كوشيدهاند تا با كاربرد رهيافتهاي نظري نو در سفرهاي مطالعاتي خود، و غالباً با مطرح ساختن پرسشهاي جديد، به اين دادهها بيفزايند.

مطالعات قوم شناختي جديد، با پرسون شروع شد كه مدت شش ماه ميان افراد ايل مَري به تحقيق پرداخت. بارث نيز هنگامي كه به ويرايش نوشتههاي پرسون مشغول بود، در 1339 ش اين ايل را ديد. تحقيقات پرسون عمدتاً دربارة روابط اجتماعي روزمره، از جمله ميان زن و مرد، در جوامعي است كه به كار شباني مشغولاند. ن. سوئيدلر و و. سوئيدلر از 1342 ش تا 1344 ش ميان برهوييزبانان سراوان و كچّهي به سر بردند.



و. سوئيدلر پيوند ميان اوضاع زيستبومشناختي و ملزومات فنشناختي گلهداري و توليد شباني، و پويششناسي اجتماعي گروههاي گلهدار و چادرنشين را نشان داد. ن.سوئيدلر تكوين سياسي خاننشين را بر مبناي مشاهدة قومشناسي و مطالعة منابع تاريخي بازسازي كرد.

اسپونر در سالهاي 1342ـ 1346 ش به مجموعه مطالعاتي در سراوان و مكران (ايران) پرداخت. مدت كوتاهي نيز در 1344 ش در نواحي بلوچنشين افغانستان به مطالعه پرداخت و بعداً، در 1361ـ 1362 ش، توانست چند سفر كوتاه به بلوچستان پاكستان بكند.

او توجه خود را بر زيستبومشناسي زندگي شباني و پويششناسي رهبري در جامعهاي مختلط با گرايشهاي گوناگون، بويژه بر نقش «حاكم»، معطوف كرد. هَمِّ او بيشتر مصروف حل اين مطلب بود كه توضيحات زيستبومشناختي تا چه ميزاني ممكن است تاريخ بلوچ را روشن سازد. سالزمن در 1346ـ1347 ش/ 1967ـ 1968، 1351ـ1352 ش/ 1972ـ1973 و 1355 ش/ 1976 در ميان ايل يارمحمدزايي (شهنوازي در زمان رضاشاه) سرحد (ايران) به مطالعه پرداخت. سي. پاستنر و اس. پاستنر نيز در 1348 ش/ 1969 به تحقيق دربارة روابط زن و مرد در پنجگور، و در 1355 ش/ 1976 در يك روستاي ساحلي بلوچنشين بيرون كراچي پرداختند. در همين سال، بستور طي اقامتي كوتاه در پاي كوه تفتان در سرحد (ايران) به وصف جامعة كوچكي از كردها پرداخت. اريول نيز در 1355ـ1356 ش/ 1976ـ1977 در ميان بلوچهاي افغانستان به مطالعه مشغول شد. اين بخش نهايي حاوي اطلاعاتي دربارة جامعه و فرهنگ و اقتصاد و زيستگاه سنتي بلوچها و بر اساس تأليفات پژوهندگان و يادداشتهاي چاپ نشدة مؤلف است.

جامعة بلوچها داراي قشرهاي مختلف است. چهار طبقة اجتماعي دارد كه در اصل موروثي و حرفهاي است: حاكُمْزات، بلوچ، شهري و غلام؛ تأويل سادة اين واژهها بترتيب عبارت است از اشراف، چادرنشينان، كشاورزان، و بردگان. «حاكُم» تلفظ بلوچي «حاكِم» است، اصطلاحي كه در دورة قاجار استفاده ميشده؛ «حاكُمزات»ها خانوادههاي گسترده سردارهايي هستند كه ميتوانستند با والي در بمپور رابطة مستقيم ايجاد كنند يا آن مقام را به چنگ آورند (در بلوچستان پاكستان، نواب و سردار به يك معني است).

«بلوچ»ها، چادرنشينان يا اخلاف ايلهاي چادرنشين يا بلوچهاي اصيلي هستند كه گمان ميرود نام «بلوچ» و زبان بلوچي را به بلوچستان آورده باشند. «شهري» (از واژة بلوچي «شهر» به معناي «ناحية مزروعي») به زارع آبادينشين اطلاق ميشود. «غلام» به مثابة برده به جامعة بلوچ وارد شد (واژههاي ديگري مانند «دَرزاده» و «نقيب» نيز يافت ميشود). گو اينكه بردگان داراي اصل و نسب و قيافه و رنگِ متفاوت بودند، از زمان الغاي بردهداري تنها كساني كه اصل و نسب آنها افريقايي بوده نتوانستهاند وضع اجتماعي خود را تغيير بدهند. بردهها برمبناي قانون همة كشورها آزادند، ولي دستكم تا پايان دهة 1340 ش وضع و اختيارات آنها در جامعة بلوچ چندان تغييري نكرده بود. از غلامان افريقايي كه بگذريم، تحرك در ميان مرزهاي طبقاتي ممكن است ولي چندان معمول نيست.

در درون اين طبقات، تمايزات ثانوي نيز بر مبناي ايل (زات) وجود دارد، و موقعيت نسبي «بلوچ» و «شهري» در عمل بر اساس پيوندهاي ايلي و تجربة گروههاي بخصوص، متفاوت است؛ زيرا يك گروه «شهري» ممكن است طي چند نسل ثروتي گرد آورد و اسم و رسمي پيدا كند، و يك گروه بلوچ ممكن است نام و آبروي خود را از دست بدهد. گروه «شهري» داراي طيف وسيعي است. وضع برخي از آنها معادل رعاياي وابسته به زمين و زرخريد است. بسياري از آنها احتمالاً اخلاف گروههاي قبل از بلوچها و مالك اراضي نسبتاً وسيعي هستند.

اگر چه اكنون از تمام آنها در چارچوب مناسبات ايلي سخن ميرود، به احتمال زياد، اين طرز تلقي منبعث از سلطة فرهنگي بلوچهاست كه از نظر ايلي سازمان يافتهاند، وگرنه قبل از اينكه اين ناحيه صبغة بلوچي به خود بگيرد، محتملاً ساكنان آن داراي سازمان ايلي نبودهاند. ظاهراً با ورود بلوچها، كه خانوادههاي برجستة آنان توانستند اختيار برخي از آباديها را در دست گيرند و از آنها به صورت زمينة اقتدار خود استفاده كنند (گو اينكه بعضي از آنها را مهاجران بعدي از ايشان گرفتند)، راه و رسم زندگي ايلي شيوة فايق سازمان اجتماعي شده است و آرمان ايلي كه با وجود بلوچها درآميخته تمام وجوه زندگي ايشان را فراگرفته است.

سازمان ايلي بلوچ يكسان نيست. برخي از ايلها در شجرهنامهها پدرتباري صرف را دنبال ميكنند، به دختران ارثي نميدهند و در ارزيابي وضع اجتماعي به اصل و نسب مادر چندان ارجي نمينهند، حال آنكه ديگران به تبار پدر و مادر، هر دو، توجه ميكنند؛ در ارث به پسر و دختر سهمي برابر (از اراضي) ميدهند و در مسائل اجتماعي براي پدر و مادر وزني برابر قائلاند (در زبان بلوچي برخلاف زبان فارسي در اسامي خويشاوندان پدري و مادري تفاوتي وجود ندارد). الگوي شجرهنامة پدرتباري براي نشان دادن پيوند ميان گروهها و نشان دادن ارتباط سياسي و مشروعيت، و نيز به صورت وسيلهاي براي ربط دادن رويدادهاي تاريخي به زمان حاضر، به كار ميرود. در مواردي كه پدر از سركردگان مهم است و احتمال ميرود كه پسر بزرگش جانشين او شود، رسم است كه پدر، قبل از تقسيم ارث ميان همگان، سهمي اضافي براي او كنار بگذارد. اين كار كه «ميروَندي» نام دارد، بايد با رضايت ديگر پسران و دختران انجام شود.

هويت هر كس بسته به عضويت او در گروهي ايلي است، و هر گروه ايلي به يكي از چهار طبقه تعلق دارد. بسياري از ايلها امروزه به عنوان بلوچ پذيرفته شدهاند، ولي اصل و نسب غيربلوچ آنها مشخص است ـ از ايران (مثلاً نوشيروانيها)، از افغانستان (مثلاً باركزاييها)، از مسقط (احتمالاً بليديها)، يا از دره رود سند (گيچكيها). بيشتر ايلها كوچكاند و از چند صد يا حداكثر حدود هزار خانوار تشكيل شدهاند (مري با شصت هزار تن از همه پرجمعيتتر است). ازدواج ميان طبقات پيش ميآيد (بويژه در موارد نادري كه تيرهاي از ايلي كه «بلوچ» يا «شهري» بوده، «حاكمزات» شده باشد)، ولي زن نبايد با فرودست خود ازدواج كند. در مورد اصل و نسب مختلط، موقعيت اجتماعي پايينتر غالب است. گروههاي آبادينشين و چادرنشين از نظر اقتصادي پيوندهاي نزديكي با يكديگر دارند و متقابلاً به هم متكي هستند. اسامي ايلهاي عمدة هر بخشي از بلوچستان در بخش جغرافيايي (سطور پيشين) آمده است. فهرست كاملتر از آن را ميتوان در پايان كتابهاي بلوچ (1974/ 1353 ش) و جهانباني (1336 ش) يافت.

ايلهاي خاننشين در دو گروه مجزاي سراوان و جهلاوان درجهبندي شده بودند. رتبة هر يك به طرق مختلف مشخص ميشد. در شورايخان («مجلس»، «ديوان») هر كرسي به شخص خاصي تعلق داشت. كرسيهايي كه از همه به خان نزديكتر بودند بيشترين ارزش را داشتند. سردار سراوان ارشد بود و در سمت راست خان مينشست، سردار جهلاوان در سمت چپ او مينشست. پس از آن دو، ديگر سردارهاي سراوان و جهلاوان به ترتيب مقام و رتبة خود مينشستند. هدايايي نيز كه خان هنگام جلوس سرداري جديد ميداد براساس وضعي كه آن ايل در سلسله مراتب داشت تفاوت ميكرد. مبلغ پولي هم كه خان پس از مرگ يك سردار يا عضوي از خانوادة او ميپرداخت بر اساس رتبه تفاوت داشت. پس از مرگ سرداران عاليمقام، خان شخصاً به ديدن خانوادة عزادار ميرفت. مرگ سرداري متوسطالحال با ديدار پسر يا برادر خان از خانوادة عزادار برگزار ميشد. در مورد سرداران خردهپا، خان يكي از مقامات خاننشين را ميفرستاد ( > فرهنگ جغرافيايي < ، ج 6، بخش ب، ص 112).

گذشته از طبقات، انواع ديگري از ايل مانند كُرد، برهويي، دِهوار، جتّ، جدگال ] جطگال [ ، لاسي، لُري ] لوري [ ، وميد نيز وجود دارد. اين گروهها به اعتباري بلوچ بوده و هستند و به اعتباري نيستند؛ برخي از موقعيت اجتماعي بالايي برخوردارند و برخي دونپايهاند. به هر حال، تمام اين گروهها ـ برخلاف آنهايي كه بعداً دربارة آنها بحث خواهد شد ـ اساساً جزو جامعة بلوچ به حساب ميآيند، زيرا در ساختار سياسي آن ادغام شدهاند.

عموماً چنين تصور شده است كه كُردها از كردستان مهاجرت كردهاند (تصوري كه شاهدي براي اثبات آن در دست نيست). كوفچها يا كوچهاي صدر اسلام را نوعي كُرد دانستهاند (ابنحوقل، ص 309). امروزه آنها را در دو ناحيه ميتوان يافت: در پيرامون كوه تفتان در سرحد ايران و در سراوان پاكستان. اينها از نظر موقعيت اجتماعي با بلوچها برابرند. تنها وجه مميز برهوييها از بلوچها زبان آنهاست كه بسياري از واژگان آن با زبان بلوچي يكسان است (برهوييها به زبان بلوچي نيز تكلم ميكنند). هستة مركزي نواحي برهويي زبان را ميتوان سراوان ـ جهلاوان دانست، ولي برهوييزبانان پراكندهاي نيز در بسياري از قسمتهاي شمالي، از جمله در سيستان و تركمنستان، ميتوان يافت.

دهوارها به گونهاي از زبان فارسي كه با تاجيكي و دري قرابت دارد تكلم ميكنند. آنها ظاهراً كشاورزان فلات، در مستنگ و سراوان ايران، بودهاند و بسا كه اخلاف كشاورزان دوران قبل از اسلام و متعلق به دورهاي باشند كه اين نواحي زيرسلطة حاكم ايالتي سيستان بوده است. در تاريخ اخير بلوچ، ايشان به عنوان «اولوسِ»/ «اُلُسِ» (رعاياي)خان، نقش مهمي بر عهده داشته و هم دهقانان فلات و هم قشر ديوانسالاري خان را تشكيل ميدادهاند ( اولوس ، كه عنوان مجلهاي بلوچي است، به معناي بلوچهايي كه به دليلي پيوندهاي ايلي آنها گسسته شده نيز به كار رفته است). رابطة ميان خان و اولوسهايش با رابطة ميان سردار و افراد ايلش تفاوت داشت.

در مورد اخير، هر دو اعضاي يك قوم بودند و پيوندهاي خويشاوندي داشتند و مكلف به شركت در غم و شادي يكديگر بودند. ميان خان و اولوسهاي او مسئلة خويشاوندي يا حيثيت مشترك وجود نداشت (ن. سوئيدلر، ص 151)، و آنها مشمول خدمت نظام نبودند. بنابراين، زيرلواي خان، دهوارها موقعيتي مجزا و غيربلوچ داشتند. اين وضع در عهد باركزاييها در سراوان ايران نيز احياناً همينگونه بوده است، ولي امروزه در ميان بلوچهاي ايراني وضع آنها با «شهري»ها مشابهت دارد.

جَتها و جطگالها و لاسيها (كه گمان ميرود با جَطّهاي ] رجوع کنید به جَتّ [ هند نسبت داشته باشند) به گونههايي از زبان سندي تكلم ميكنند. لاسيها، اولوسِ حاكم موروثيِ (جامِ) لسبلا هستند. جطگالها ساكنان دشتيارياند. جتها رعاياي خانِ كچّهياند. در ميان اولوسِ خان و جامها، لاسيها و جطها نسبتاً فرودستاند، ولي جطگالهاي دشتياري، به سبب برخورداري از خودمختاري داخلي تحتحكومت «حاكم» خويش، وضع بهتري دارند. لُريها و ميدها منفورند و چندان تفاوتي با غلامها ندارند. لريها كوليهايي هستند كه در سراسر بلوچستان سرگرداناند و به نوازندگي و كارهايي از اين نوع ميپردازند. ميدها گروههاي كوچك ماهيگير هستند كه در سواحل مكران زندگي ميكنند. مورگنستيرنه (ص 9) نخستينبار به شواهدي دست يافت كه نشان ميداد گروههايي دستكم يك بار زبان خود را از بلوچي به برهويي (زبان دراويدي) تغيير داده و سپس بار ديگر به بلوچي بازگشتهاند. بر مبناي شواهد زبانشناختي به نظر ميرسد كه برهوييهاي اصلي احتمالاً حدود هزار سال پيش، از جنوب هند مهاجرت كرده باشند (ج. بلوخ در مورگنستيرنه، ص 5 ـ6؛ والفنبين، اطلاعات شخصي).

بلوچ و برهويي (چنانكه كساني در ميان برهوييها و نيز نويسندگاني نظير رومن مدعي شدهاند) دو هويت نبودهاند كه با هم مانعةالجمع باشند. بر همين اساس، نبايد گمان كنيم كه جطگالها، به دليل زبان خود، لزوماً از جَتها يا لاسيها هستند. ميدها احتمالاً وابسته به گروهي متعلق به پيش از اسلام و شايد اخلاف ماهيخواراني (ايختيوفاگي) هستند كه ناوگان اسكندر آنها را ديد. جطها و جطگالها (معناي تحتاللفظي: «جط زبانان»)، وزطّ (در منابع اسلامي اوليه) شايد اخلاف يوتيه يا اوتيي هاي امپراتوري هخامنشي و بازماندگان گروه آبادينشين متقدمي از اصل و نسب هندي باشند (قس برونر، ص 772). غلامان باقيمانده از طريق داد و ستد با مسقطيها و عمدتاً در قرن سيزدهم و اوايل قرن چهاردهم به آنجا آورده شده بودند.

رابطة ميان بلوچها و پشتوها نيز شايان توجه است. پشتوها در ايالت بلوچستان پاكستان اقليت بسيار وسيعي تشكيل ميدهند. بيشتر آنها در بخشهاي شمالي، يعني جايي كه هرگز در تصرف بلوچها نبوده است، زندگي ميكنند، ولي بازرگانان و سوداگران پشتو در ديگر نقاط ايالت هم يافت ميشوند. بارث (1964) نشان ميدهد كه مرز فرهنگي ميان بلوچ و پشتو در شمالشرقي بلوچستان (پاكستان)، بدون جابهجايي جمعيت، بهآهستگي و بهتناوب به ضرر پشتوها به سوي شمال در حركت بوده است. گروههايي كه قبلاً پشتو بوده و به زبان پشتو تكلم ميكردهاند ضمن سفر او در 1339 ش بلوچي زبان بوده و از جانب خود و ديگران بلوچ شمرده ميشدهاند.

ديگران گفتهاند كه مَريها به سبب تشابهات موجود در سازمان ايلي خود ممكن است اصل و نسب پشتو داشته باشند. اگرچه به سبب وجود چند عامل (مانند نرخ نسبي رشد جمعيت و جسارت و دارايي بيشتر)، ميبايست عليالقاعده اوضاع در جهت مخالف تغيير يافته باشد، با مقايسة شيوههايي كه بر اساس آن روابط اجتماعي و سياسي آنها سامان يافته است، جذب پشتوها در بلوچها قابل پيشبيني بوده است.

ساختار جامعة بلوچي زبان با مسئلة ادغام مهاجران و پناهندگان سازگارتر است. به سبب بينظميهايي كه به مدت بيش از يك قرن قبل از ادغام جامعة بلوچها در هند به صورتي مزمن در اين ناحيه وجود داشت، گروههاي بسياري كلاً به شكل دستههايي از پناهندگان درآمدند. الگوي كل نظام پشتو را ميتوان به چند برادر تشبيه كرد كه هر يك انتظار دارد با ديگران برابر باشد، اما جامعة بلوچ، گرچه به ظاهر مبتني بر همان مفاهيم خويشاوندي و نَسَب است، مبتني بر شورايي پايبند و معتقد به مساوات ] در حقوق، منابع، امكانات [ در مورد همة افراد جامعه، نيست.

دفاع از شرف نزد بلوچ مهم است، ولي الگوي اساسي جامعة آنها عبارت از رابطة ميان پدر و پسران اوست. كساني كه به جامعة بلوچ پناهنده ميشوند، با رفتار و گفتاري همانندِ بلوچها در آن مأمني مييابند، و در آن جامعه جذب ميشوند (البته جذب ظاهري پشتوها در بلوچها را به طرق ديگري نيز ميتوان تبيين كرد. مثلاً پشتوها ممكن است صرفاً بر اثر منزوي شدن از جامعة خود بلوچ شده باشند. پديدة تغيير هويت و رابطة آن با تغيير زبان و تغيير موقعيت اجتماعي مستلزم بررسيهاي دقيق بيشتري است).

emily آنلاین نیست.  
Share on Facebook
پاسخ با نقل قول
قدیمی 19-06-2011, 07:08 PM   #2
(کاربر طلایی)
 
emily آواتار ها
 
تاریخ عضویت: Feb 2011
نوشته ها: 956   (نمایش پست ها)
تشکر: 4
25 بار در 22 پست از ایشان تشکر شده است
Not Ranked  0 score     
79 بلوچ و بلوچستان- قوم شناسي


بلوچ و بلوچستان- قوم شناسي

گروههاي ديگري نيز در بلوچستان زندگي ميكنند كه بخشي از جامعة بلوچ به شمار نميآيند يا نميتوانند در بلوچها جذب شوند. اهم آنها عبارتاند از: هندوها و سيكها و اسماعيليها، كه در طول زمان پيرامون قلعههاي سردارها
و در بندرها گروههاي بازرگاني كوچكي تشكيل دادهاند. در آن بخش شبهقاره كه امروزه پاكستان است، انگليسيان و سردارها آنها را حمايت و تشويق ميكردند. تجزية هند به كاهش عدة معتنابهي از اين گروهها در سمت پاكستان انجاميد. گروههايي از هزاره * ها نيز بويژه در كويته يافت ميشوند كه در اواخر قرن سيزدهم و اوايل قرن چهاردهم از افغانستان مهاجرت كردهاند. سرانجام، ايرانيان (بويژه از يزد) و پاكستانيها (عمدتاً از پنجاب) به عنوان مأمور دولت به بلوچستان رفتند و در آنجا زمين خريدند و ساكن شدند.

مهمترين رويداد در زندگي هر بلوچ ازدواج است. حتي در موارد نسبتاً معدودي كه مردي بيش از يك بار ازدواج ميكند، ازدواج نخستين از نظر اجتماعي از همه مهمتر است. ازدواج وضع اجتماعي بلوچ را تا پايان عمر (اعم از اينكه مرد باشد يا زن) تثبيت ميكند. هزينة عمدهاي كه اين امر دارد «مَهر» است كه در 1343 ش براي بلوچهاي چادرنشين مكران شرقي ايران به ده هزار ريال بالغ ميشد. در مورد «حاكُمزات» معادل 75% ارثيهاي بود كه داماد انتظار دريافت آن را داشت، از اين طريق تضمين ميشد كه سه چهارم اموال داماد را فرزندان عروس به ارث ميبرند. طلاق در بيشتر جوامع بلوچ نادر است.

نمونة اعلاي جشن در ميان بلوچها جشن عروسي است (براي نمونه رجوع کنید به گابريل ، 1935، ص 233ـ 261). جزئيات آن از محل به محل تفاوت دارد ولي آنچه در اينجا ميآيد در ميان بلوچهاي نسبتاً مستغني رايج است. عقد و جشن ازدواج در محل سكونت عروس برپا ميشود و مراسم آن عبارت است از رقص و موسيقي، «تاس گَرْدِين» (دور گردانيدن كاسه براي جمعآوري پول جهت كمك به مخارج برخي تشريفات)، «حناگردين» (گردانيدن حنايي كه با آن ناخنهاي عروس را رنگ كردهاند به منظور جمعآوري پول براي داية عروس)، «چَم ديدُكاني» به معناي رونما (براي آوازهايي كه در هر مرحله خوانده ميشد رجوع کنید به مورگنستيرنه، 1948، ص 278).

قسمت اعظم فرهنگ بلوچ براي پژوهندگان ديگر ايلهاي ايراني ناشناخته نيست، ولي اين فرهنگ جنبههاي اختصاصي نيز دارد؛ يكي از آنها احترام فوقالعادة بلوچها به موقعيت اجتماعي و قدرت و بويژه قدرت سردار و حاكم است. مَريها از «پاگْ واجه» (پرسون، ص 26) يا سركردة دستار به سرسخن ميگويند و نشانه تأييد كسي در منصب سرداري، بستن دستار بر سر اوست. پايگاه سردار و بيش از او «حاكم» يا «نواب» يا خود خان كه مقامي فوق ايلي براي خود ايجاد كرده بودند، در قلعهاي واقع در مركز زراعي عمدة ناحية تحتتسلط او بود.

عايدات او بيشتر از آنچه در سلطة او بود حاصل ميشد تا از داراييهاي خودش. اين عايدات مشتمل بود بر حاصل زميني كه به خود او تعلق داشت؛ عشرية («دهيك») تمام محصولات «شهري»هاي تحتسلطة او؛ خدمت (در بلوچي: «سْرِينبندي») به او از جانب تمام بلوچهايي كه سرداري او را پذيرفته بودند؛ و ماليات كه «شهري»ها و بلوچها ميپرداختند (اين ماليات در اصل به نمايندگان «قجر» يا خان يا انگليس پرداخت ميشد). در اين عايدات، از جايي به جاي ديگر تفاوتهايي ديده ميشد.

در اصل، كار زارعان تحت امر حاكم، منبع درآمد او و وفاداري شبانان چادرنشين منبع قدرت او بود. سردار مكلف بود كه در اختيار افراد ايل خود باشد و به اختلافات و دادخواهيهاي آنها رسيدگي كند، كه اين كار را «مَردُمداري» ميخوانند. هر كسي حق مراجعة مستقيم به سردار را دارد، و بخش اعظم روزهايي كه سردار در قلعة خود به سر ميبرد به ديدن ارباب رجوع ميگذرد (ن. سوئيدلر، 1977، ص 113). يكي از واژههاي نسبتاً رايج زبان بلوچي «كَماش» به معناي «بزرگتر» است. در هر موقعيت اجتماعي شخصي بهطور ضمني «بزرگتر» تلقي ميشود و جز در موارد خصومت آشكار هرگز ترديدي در اين باره كه كداميك «كماش» است پيش نميآيد. حكام آباديهاي زراعي در جلب وفاداري چادرنشينان با يكديگر رقابت ميكنند.


امروزه اكثريت قريب به اتفاق بلوچها حنفيمذهباند و با اينكه در تعهد و عمل به فرايض مذهبي تفاوت بسيار به چشم ميخورد، در نظر آنها اسلام يكي از لوازم اساسي بلوچ بودن است. دو جماعت غيرحنفي هم وجود دارد: يكي طايفة بامري * كه در دَلگان در غرب بمپور ساكناند و شيعي مذهباند، شايد به سبب نزديكي محل سكونت آنها به مقامات قاجار (ولي تاريخ شيعه شدن ايشان مشخص نيست، و بايد به خاطر داشت كه در برخي از منابع متقدم اسلامي به شيعه بودن بعضي از بلوچها اشارههايي ديده ميشود) ] به نوشتة لانگورث ديمز در د. دين و اخلاق (ذيل مادّه) در ميان بلوچهاي تركمنستان هم شيعه يافت ميشود.

مقدسي (ص 167) اكثر بلوچها را شيعه دانسته است [ ؛ جماعت دوم در قرون دوازدهم و سيزدهم در مكران و ماشكي و ساحل لسبلا پيروان فراواني داشت كه خود را ذِكري (در بلوچي: زِگْري) ميناميدند. اين گروه ظاهراً به صورت شاخهاي، از فرقة مهدوي به وجود آمده است. فرقة مهدوي نيز در اواخر قرن نهم به پيشوايي سيدمحمد كاظمي جونپوري * (847 ـ 910) كه خود را مهدي خواند تشكيل گرديد. رهبران اين فرقه در مكران كتابهايي دارند، از جمله صفانامة مهدي و ترديد مهدويت . به احتمال بسيار، مريدان جونپوري عقايد او را به مكران آوردند، و ميان موفقيت ذكريان و افزايش قدرتِ بُليديها پيوندي ديده ميشد. در آغاز قرن دوازدهم، هنگامي كه ملامراد گيچكي (كه مقام ويژهاي در تاريخ ذكري دارد) بليديها را بيرون راند، فرقة ذكري بار ديگر گسترش يافت. انديشة گزينش كوه مراد به جاي كعبه ممكن است از آنِ ملامراد بوده باشد، و همو ممكن است چاه معروفِ زمزم را در بيرون قلعة تربت كنده باشد. در زمان حكومت ملكدينار، پسر ملامراد، نصيرخان اول كوشيد كه اين بدعت را از ميان بردارد و يكي از دلايل حملة موفقيتآميز او به مكران همين بود.


از زمان حملات نصيرخان در قرن دوازدهم، بويژه از هنگام درآميختن بيشتر اسلام با انديشههاي خودمختاري بلوچها و پاكستان، عدة پيروان فرقة ذكري ظاهراً رو به كاهش گذاشته است. تعيين شمارة پيروان به سبب تقيه مشكل است. احتمال ميرود كه در ايران به طور كلي از ميان رفته باشد، ولي ظاهراً در مكران پاكستان هنوز از اهميت برخوردار است (رجوع کنید به ذكري، فرقه؛ جونپوري، محمد).

افزايش آگاهي اسلامي در ميان بلوچ در دهههاي اخير ممكن است معلول چند عامل باشد: از قدرت سردارها در هر سه كشور بر اثر سلطة دولت كاسته شده است؛ مولويها (مقامات مذهبي كه در هند تحصيل كردهاند) در بسياري از جوامع ـ بويژه در ايران، نمايندة اسلام اهل سنت بلوچهاهستند ـ جايگزين قدرت غيرمذهبي سردارها شدهاند. با افزايش آگاهيهاي اسلامي، جدا كردن زنان از مردان در ميان طبقات بالاي جوامع آبادينشين روبه افزايش است. با اين حال، آن علاقة مذهبي كه بسياري از بلوچها را مستعد پذيرش آيين ذكري كرد، در توجه گستردة ايشان به زيارتگاهها ـ كه ممكن است قبر كسي يا صرفاً پديدهاي طبيعي مانند درخت يا تپه باشد ـ و نيز به درويشان دورهگرد هنوز هم مشهود است. موي بلند درويشان شايد حايز اهميت باشد، زيرا احتمالاً در گذشته در ميان بلوچ موي بلند رسم بوده است (دو عكس از ميرخدادادخان، دهمين خان بلوچ كه از 1274 تا 1311 حكومت ميكرد مؤيّد اين امر است رجوع کنید به بلوچ، 1975، ص 108 به بعد).

ارزشهاي شبانان بلوچ مهمترين ارزشهاي جامعة بلوچ است، و هر گاه با مفاهيم اسلامي در تعارض باشد دومي تحتالشعاع قرار ميگيرد. بلوچها به مقررات حفظ شرف خود افتخار ميكنند. اين مقررات به اين شرح است: از كسي كه به خانة ايشان پناهنده شده است تا حد مرگ دفاع ميكنند و چنين است دفاع از هر چيزي كه نزد ايشان به امانت گذاشته شده باشد؛ پذيرايي بيچون و چرا از هر كس كه به خانة ايشان بيايد و دفاع از مهمان با جان خود تا زماني كه مايل به ماندن باشد؛ همراهي كردن مهمان تا مرز ناحية او (در صورت لزوم) هر گاه كه تصميم به رفتن بگيرد (اما، اگر مهماني بيش از سه روز اقامت كند پناهنده به شمار ميرود و موظف به توجيه وضع خويش است)؛ هرگز زنان و افراد نابالغ و غيرمسلمان را نميكشند؛ در مورد قتلنفس يا ضرب و جرح، شفاعت زني از خانوادة خاطي را ميپذيرند؛ هرگز در حريم زيارتگاه كسي را نميكشند؛ و در صورت مداخلة ملا يا سيد يا زني كه قرآني بر روي سر دارد از جنگ و نزاع دست ميكشند. هيچيك از اين اصول با مقررات مشابه نزد پشتوها يا جوامع ايلي ديگر در جنوب غربي آسيا تفاوت اساسي ندارد.
از ارزشهاي ديگري كه در گفتار بلوچها دربارة جامعة آرماني بلوچ شايان توجه است از جمله اين اصل است كه بلوچ به سوداگري نميپردازد. ممكن است گوشت و غلهاي را كه توليد ميكند بفروشد، اما ميوه يا سبزيجات را نميفروشد.

هر مسافري حق دارد كه هنگام عبور، از محصول مزارع رفع گرسنگي كند. اصل اصيل رابطة بلوچ با زمين خود بر اين معني استوار است كه اين سرزمين (كه همة بيگانگان آن
را به عنوان بيابان و كوه بيآب و علف تحقير ميكنند) وطن آرماني است، و بر بلوچ است كه خود را با آن سازگار سازد، منابع آن را بشناسد و از آنها بهرهمند شود. بلوچ پيش و بيش از هر چيز جنگجو و شبان است، و با وفاداري بيچون و چرا به سردار خويش خدمت ميكند. گو اينكه ممكن است او به كارهاي ديگر نيز بپردازد، آنچه را كه وي را بلوچ ميكند از ياد نميبرد.

اهميتي كه بلوچ براي «حال» قائل است حاكي از آن است كه جامعة بلوچ جامعة مسافران است. «حال» عبارت است از مراسم احوالپرسي و مبادلة اطلاعات كه هر گاه دو يا چند بلوچ با هم ملاقات ميكنند، اعم از اينكه مهمان و ميزبان باشند يا دور از روستا و اردوگاه، با درجات مختلف تشريفات بدان عمل ميكنند. در نمونة اعلاي آن دو گروه سوار كه در بيابان به هم ميرسند، نخست از مركب پياده ميشوند و با هم دست ميدهند و روبروي هم مينشينند. قدم بعدي، تشخيص «كَماش» يا كسي است كه ارشدِ همه است. معمولاً اين مطلب براي همگان واضح است، يا با اشارة سر تعيين ميشود.

آنگاه كماش احوالپرسي ميكند ـ يعني جلسهاي را اداره ميكند كه در آن هر يك از سلامت ديگران و خانوادة آنها جويا ميشود و اخبار تازهاي از زندگي خود را كه گفتني بداند نقل ميكند. اين مراسم ميتواند شامل اخبار واقعي يا مهم باشد يا نباشد. حتي اگر دو گروه اخيراً با هم ملاقات كرده باشند، باز هم مراسم اجرا ميشود. حتي مسافراني كه زبان مادريشان بلوچي نيست غالباً اين مراسم را به زبان بلوچي اجرا ميكنند. بيشتر جملات قالبي و از پيش تعيين شده است و به آهنگي خاص ادا ميشود. در مكران، حق احوالپرسي نشانة رتبة اجتماعي شخص است.

مقرراتِ شرف و ارزشهاي ذكر شده، آرماني به وجود ميآورد كه كيفيت بلوچ بودن را با آن ميسنجند. در عمل، انحرافات بسياري ديده ميشود. در مورد كشتن به خونخواهي كسي، توجه به اين امر جالب است كه آنهايي كه به ايجاد قدرت متمركز در جامعة بلوچ علاقهمند بودهاند (نه فقط خان)، اين مقررات را تعديل كردهاند. شوراي ايليِ مَري خونبهاي مردان را درجهبندي كرده است. در اوايل قرن چهاردهم، اگر مردي از قبيلة ديگري يكي از افراد ايل رند را ميكشت، براي رفع غائله دوازده هزار روپيه ميبايست به خانوادة مقتول داده ميشد، ولي معمولاً به صورت نقدي پرداخت نميشد و تبديل به جنس ميشد كه براساس شرايط موجود فرق ميكرد. از اين گذشته، حل مسئله مستلزم آن بود كه طرفين با هم ملاقات كنند، و اين كاري دشوار بود مگر آنكه هر دو از اتباع يك سردار باشند. اگر چنين بود، سردار جريمهاي (مثلاً پانصد روپيه) از خاطي ميگرفت و ميكوشيد تا آنها به توافق برسند.

اگر به توافق نميرسيدند، يكي از خويشاوندان نزديك مقتول ميكوشيد كه قاتل، يا در برخي موارد شخصي از آن ايل را كه همتاي مقتول باشد، بكشد. قتل دوم، بار ديگر، مستلزم تراضي به همان طريق بود و مذاكرات بارديگر آغاز ميشد. پس از رسيدن به توافق، گاهي طرف خاطي، زني (داراي موقعيت اجتماعي مناسب) را به ازدواج يكي از خويشاوندان نزديك مقتول درميآورد تا دعوا را كاملاً فيصله دهد؛ يا قاتل براساس اصل پناهندگي موجود در مقررات شرف به خانة مقتول ميرفت. ولي او در صورتي اين كار را ميكرد كه قتل تصادفي باشد يا قاتل از عمل خود سخت ابراز ندامت كند. معمولاً او شيخ يا «كماش» ديگري را همراه ميبرد. باركزاييها كه مايل به ايجاد حكومت متمركز

بودند ادعا ميكردند كه «هون» (خون) ندارند، يا ميكشند يا ميبخشند.

فرهنگ مادي و صناعات بلوچ نيز با همسايگان آنها چندان تفاوتي ندارد. لباس مردان عبارت از شلوار گشادي است كه در مچپا تنگ ميشود، با پيراهن بلند و دستار. لباس زنان نيز پيراهني است بلند با جيبي بزرگ در جلو آن. لباس زنان هنوز سوزندوزي ميشود، لباس مردان نيز درگذشته چنين بود. معلوم نيست كه ظاهر آراستة لباس مردان تا ايام اخير چه اندازه به تقليد از زرق و برقي باشد كه در زمان انگليسيان در دربار خان كلات پيدا شد و بسا كه مقتبس از هند بوده باشد.

يافتن پيوند ميان طرحهاي سوزندوزي زنان بلوچ ـ كه به طور كلي داراي نقشهاي هندسي است (مانند لباسهاي تركمنان) ـ با اصل و منشأ غيربلوچ مشكل است. گذشته از البسه، تنها منسوجات مهمي كه به صورت سنتي در بلوچستان تهيه ميشد عبارت بود از نوعي پارچه درشت بافتِ خشن و ضخيم و يك رويه، و نوعي گليم پنبهاي كه در لسبلا بافته ميشد. از ديگر صنايعدستي بلوچها، محصولات ساخته شده از درخت «پيش» است كه در همه جا هست.

چادرنشينان با برگهاي خشك، حصير و زنبيلهاي ظريف و حتي قاشق و قليان ميبافند، با درهم پيچيدن آنها طناب درست ميكنند و سپس از طناب، صندل (بلوچي: سَواس) و يراق ميسازند. وسايل سفالي محلي نيز وجود دارد كه در چند روستا به دست افراد خبره تهيه ميشود. موضوع مسكنسازي شايان توجه ويژهاي است.

گذشته از سياهچادر (از موي بز) و چادر حصيري و خانههايي از خشت و گل، انواع ديگر مسكن در مكران هست كه تحرك چادر و پايداري خشت و گل را ندارد، از جمله: چارچوبي كه با ساقههاي برگ درخت خرما تهيه و با طناب «پيش» به هم بسته ميشود و با حصير ساخته شده از «پيش» آن را ميپوشانند. اين خانه به شكل تخممرغي است كه آن را از طول به دو نيم كرده باشند؛ نوع ديگر گنبدي است. گنبد را با ساقههاي «پيش» ميپوشانند. ديوارها را با ني يا ساقة درخت خرما ميسازند و آن را با حصير ميپوشانند و گاهي نيز آن را گلمالي ميكنند. اين نوع خانه به يورت تركمنها شباهت دارد. خانههايي نيز وجود دارد كه سقف آن مسطح است و ديوار ندارد (بلوچي: كاپَر؛ فارسي: كپر). «خارخانه» نيز مسكني است كه در جهتي كه باد ميوزد، به جاي ديوار، خارشتر گذاشتهاند و آب بر روي آن ميپاشند تا هوا را خنك كند. بيشتر اين انواع مسكن را در نقاط ديگر جنوب ايران نيز ميتوان يافت (رجوع کنید به گرشويچ).


فرهنگ مادي و صناعات زندگي شباني بلوچ به نحوي است كه با نوسانات اوضاع طبيعي سازگار باشد. بلوچهاي چادرنشين همواره در حال حركتاند. آنها براي كشت قطعههاي كوچك زمين و يافتن حيوانات گمشده و اجراي مراسم ديد و بازديد و خريد غلات و ديگر كالاهايي كه شبانان توليد نميكنند، و نيز زيارت و ايجاد پيوندهاي سياسي، ناگزير از سفرهاي دور و درازند. آنها در «ميتَگ» يا «هَلْك» («خلق» به معناي «اردو») زندگي ميكنند، معمولاً در ادارة يك يا چند گله با خويشاوندان يا منسوبان سببي خود همكاري ميكنند، به كشت اراضي كوچك ميپردازند و از اين طريق ميوه و سبزي و گاهي مقدار كمي غله يا علوفه به دست ميآورند، و با جامعة كشاورز نيز رابطهاي متقابل دارند و بدينترتيب در ازاي شير و لبنياتي كه در بهار به آنها ميدهند در محصول خرما شريك ميشوند.

در تابستان 1343 ش، در «سلاهكوه» كه براي چادرنشينان كوههاي مكران نمونهاي معمولي است، در منطقهاي به وسعت تقريبي هزار كيلومترمربع، 72 چادر وجود داشت. اين چادرها در ميان دوازده اردو تقسيم شده بود كه هر يك دو تا نُه چادر داشت. حركت اردوها نامنظم است و به بارندگي بستگي دارد. باران آثار مختلف دارد: باران ملايم و پيوسته زمين را احيا ميكند، ولي آبي از آن جاري نميشود كه كشت را آبياري كند، سيل ناگهاني غالباً شكل و عمق مسيل و دسترسي بعدي به آبهاي سطحي را تغيير ميدهد، و در حقوق افراد بر اراضي كشاورزي اثر ميگذارد. بلوچها خود را به صورت جامعهاي متشكل از تعدادي اردو ميبينند و نه مجموعهاي از گروههاي اردونشين مجزا. اگرچه از دهة 1340 ش گرايشي به آبادينشيني ديده شده است، اين امر در سرحد و سراوان ـ جهلاوان و شمال شرقي بيشتر بوده است تا در مكران كه چادرنشينان ميتوانند خشكساليها را با درآمد حاصل از كار در شيخنشينهاي خليجفارس جبران كنند.


نقطة ثابتي كه دور سالانه به گرد آن ميگردد، «آمين» (فارسي: هامين) يا خرماچيني است. در اين وقت، تمام افراد ـ جز معدودي شبان كه نزد گله ميمانند ـ به نقاطي كه نخلستانهاي وسيع دارد ميروند. اگرچه قسمت اعظم محصول خرما احتمالاً حاصل كار آباديهاي «شهري» است، اهميت خرما در زندگي بلوچ كمتر از اهميت آن براي «شهري»ها نيست. مردم دربارة روزي كه خرما رنگ مياندازد (يك ماه قبل از رسيدن خرما) پيشگوييها ميكنند. همه دربارة محصول خرما در آن سال و پيشرفت فصل سخن ميگويند، و براي مقايسه از محلهاي گوناگون نمونهبرداري ميكنند. هيچ كار زراعي يا شباني ديگري، به اهميت آن نيست. «آمين» فصل ديد و بازديد و انواع جشن و سرورهايي است كه اصلاً نبايد به وقت ديگري از سال موكول شود.
بسياري از چادرنشينان، وقت بسياري صرف بندسازي ميكنند. بند باعث ميشود كه از جريان آبهاي نامنظم و زودگذر حداكثر استفاده بشود.

بند در كوهها و زمينهاي پرفراز و نشيبي كه معمولاً رطوبت خاك آن براي زراعت كافي نيست، در مسير زهاب ايجاد ميشود تا آب را ذخيره كند و رسوبات آن تهنشين گردد و خود آب نيز به آرامي در رسوبات جمعآوري شده نفوذ كند. اين شيوة كمهزينه و نسبتاً ساده در نواحي كوهستاني دورافتاده با جمعيت كم، مانند بلوچستان و بويژه مكران، توليد مقدار كمي ميوه و سبزي و غله را ممكن ميسازد.

ممكن است كه اين شيوه در دوران قبل از ورود بلوچها به اين ناحيه داراي اهميت بيشتري بوده باشد (ريكس، 1964ـ1965).


در قسمت اعظم بلوچستان، بارش مستقيم براي كشاورزي ارزشي ندارد، ولي آبهاي سطحي و انباشت آب در واديها ـ كه از نتايج فوري بارندگي است ـ يكي از مهمترين منابع آب براي آبياري است. تمام آب يكآبگير را ميتوان با صرف اندكي نيرو و استفاده از پستي و بلندي زمين جمعآوري، و با رسوبات گرانبهاي آن به سوي مزارع آماده هدايت كرد.

در نتيجة اين كار، اگر چه مقدار بسيار زيادي آب حاصل ميشود ولي ذخيرة آب بشدت نامنظم است و معمولاً براي ايجاد آباديهاي دايمي كافي نيست. در برخي از قسمتها از چاه استفاده ميكنند، مهمترين نمونة آن را احتمالاً در دَلگان واقع در غرب بمپور ميتوان مشاهده كرد. در جاهايي كه سطح آبهاي زيرزميني آن بالاست و آبريز وسيعي دارد، چنين چاههايي نسبتاً قابلاعتماد است؛ با وجود اين، آنقدر آب ندارد كه ايجاد اقامتگاه دايمي را ميسر كند. در بخشهايي از رشته كوههايي كه در بخش جنوبي اين ناحيه قرار دارد، در بخشهايي از بستر بسياري از رودهاي بالنسبه بزرگ، در سراسر سال آب جريان دارد. محصول عمده عبارت است از گندم، جو، ارزن، ذرت، برنج، حبوبات، پياز، و انواع خرما. اما انار، موز، خربزة درختي، انبه و انواع ديگر ميوه و سبزي نيز به دست ميآيد.


وضع زراعت آبي در جوامع آبادينشين بلوچستان نسبت به زراعت چادرنشينان كوچرو بسيار تفاوت دارد. اين محلها، كه جمعيتشان از چند صد تا چند هزار تن است، در بيشتر موارد از الگوي خاصي پيروي ميكنند: بيشتر كار زراعت را رعايا يا خرده مالكان ميكنند؛ در مركز ناحيه قلعهاي غالباً بلند و پرهيبت ساخته شده است، كه معمولاً حاكمي در آن زندگي ميكرد. او با استفاده از انواع مختلف ماليات و مالكيت، قسمت اعظم محصول كشاورزي را در اختيار ميگرفت و از موقعيت خود براي ايجاد يا تجديد شبكههايي از متحدان در مراكز كشاورزي مشابه و چادرنشيناني كه بر پهنة گستردة كوهها و بيابانها واقع در ميان آباديها تسلط داشتند استفاده ميكرد. با اينكه در قياس با نقاط حاصلخيزتر فلات، بسياري از املاك بلوچستان كوچك است، برخي از سردارها املاك بسيار وسيعي فراهم آورده بودند كه مهمترين آنها به اين افراد تعلق داشت: ميراحمديارخان احمدزايي، عطاءاللهخان منگل (سردار يكي از بزرگترين ايلها)، قوسبخش بيزَنجو، قوسبخش رئيساني، دوداخان زارَكزايي، نبيبخش زِهْري، همچنين نوشيروانيها بويژه غلام مصطفي نوشيرواني، در خاران؛ گيچكيها در مكران؛ بوگطيها، بويژه نواب محمداكبرخان بوگطي در سيبي؛ ومريها، بويژه نواب خيربخش مري؛ و سنجرانيها و جمالْدينيها و بادينيها در چاغَي و افغانستان. در ايران، املاك باركزاييها به مراتب از ديگران بيشتر بود، ولي بزرگزادهها و بُليديها و سردارزاييها و شيرانيها نيز ثروتمند بودند.

بهرغم وجود اين املاك بزرگ، بلوچستان بسيار خشك است، و قسمت اعظم آن فقط براي گستردهترين اشكال استفاده از منابع، مانند پرورش بز و شتر، مناسب است. آبياري چهار فصل تا ايام اخير فقط در بمپور به ميزان شايان توجه وجود داشته است. نواحي ديگري كه كشاورزي آنها در پهنة تاريخ اهميتي داشته عبارت است از كلوه، دشت، لسبلا، دشتياري، و كچّهي. در ايام اخير، به درجات مختلف، نسبت به عمران سه ناحية اخير اقدام شده است، ولي اين نواحي از قديم به استفاده از سيلهاي فصلي متكي بودند كه شايان اعتماد نبود.

از اينها گذشته، زراعت مطمئن بيشتر در درههايي ميسر است كه رودي از ميان آن بگذرد، بويژه درة رود ماشكيد و ريزابههاي آن و درة رود سرباز. سرمايهگذاري در آبياري از طريق قنات (بلوچي: كَهْن، واژة معمول در پاكستان: كاريز) كه همواره، شايد از اعصار كهن، در حوضههاي ماشكيد و كچ اهميت داشته، در قرن گذشته رو به توسعه گذاشت. از چند دهة گذشته، در نتيجة دسترسي به نيروي محركة ارزان براي استخراج آبهاي زيرزميني با تلمبه، آبياري توسعه يافته است. در مكران نيز، با استفاده از درآمدهاي حاصل از كار در شيخنشينهاي خليجفارس، ايجاد كاريز مجدداً رو به گسترش است.

emily آنلاین نیست.  
Share on Facebook
پاسخ با نقل قول
پاسخ

برچسب ها
گردش, گردشگري, بلوچ و بلوچستان, درباره طبيعت, طبيعت, طبيعت و توريسم, طبيعت گردي


کاربران در حال دیدن موضوع: 1 نفر (0 عضو و 1 مهمان)
 
ابزارهای موضوع
نحوه نمایش

مجوز های ارسال و ویرایش
شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
شما نمیتوانید فایل پیوست در پست خود ضمیمه کنید
شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید

BB code هست فعال
شکلک ها فعال است
کد [IMG] فعال است
کد HTML غیر فعال است
Trackbacks are فعال
Pingbacks are فعال
Refbacks are فعال


Airplanes    Alcohol    Relationships    Law    Weapons    Clothes    poison    Diet     Smoking     Digital Tech    Psychology    Top10    Ideas    Middle East    Success


All times are GMT. The time now is 12:55 PM.


کپی رایت © 1388 . کلیه حقوق برای وبگاه حرف روز محفوظ است